گر پدر مرد... تفنگ پدری هست هنوز....
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند...
توی گهواره ی چوبی.... پسری هست هنوز...
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان..
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
میان پنجره های کسی فریاد می زند
در دورترین نقطه زمان
جای فراتر از حادثه ها
کسی میان پنجره ها فریاد می زند
آی آدمها کسی اینجا نالیده است
در این دل کسی فریاد رس میخواد
می دانم بودنش را نمی دانند
می دانم شنیدنش را نمی دانند
آی آدمها
این جا کسی درد دارد
قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل: هوس لبخندي است.
***
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
***
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
***
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سرما.
***
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
***
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوارگرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.
افتتاحیه نمایشگاه نقاشی (( پروانه های سفید ))
مجموعه ای از آثار نقاشی کودکان (( خانه مهر کودک ))
زمان : یک شنبه 19 مهر 1388
ساعت : 16 الی 19
ادرس : خیایان شریعتی ، خیابان جلفا ، خیابان ارسباران ، فرهنگسرای ارسباران ، گالری هنر شماره 2
نمایشگاه تا روز 27 مهر ماه دایر می باشد . ( ساعت بازدید : 9 الی 19 بجز روزهای جمعه و
تعطیل )

میدانی چرا دستهایش خالیست
میدانی چرا چشمهایش تنهاست
شور کودکی اش کجاست؟
روزهای خوش کودکی اش کجاست؟
میدانی کجاست ؟!
درون دستهای ماست
آسمان می غرد
ابر می گرید
شب سیاه درد آلود می آید
فریاد می زد می خروشد
و من گریزان ز شب
پی روز می گردم
کالبد خسته خویش را به دوش می گیرم
و از دیار شب می گریزم
می روم به آفتاب
به پرواز
به گل
به دیاری که دیارم باشد
تو نیز در ماندن نمان، بیا
شب ، تو را می بلعد بیا

من را از سرزمین سرد می خوانی
و من خویش میدانم به چه میخوانیم
من را میخوانی که بیایم
به هزار ترانه و به هزار شوق
مرا میخوانی
به کلامی نیک و به نگاه شور
و من میدانم
میدانم غمی سنگین در راه است
و من میدانم پس این روز شبی تنها هست
دل آشوب از چشم ها تو
می آیم و می دانم
می آیم و می دانم که گرداب نزدیک است
می دانی و می خوانیم که بیا
که مرگ در راه است
می دانی و میخوانیم
می دانی و میخوانیم ... چرا ؟
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میلم رفتار کنند

صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن ندارهنقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن ندار
چشمهای اشک آلود و دل شکسته حقته
آره حقته بخندی و توی دلت زار بزنی
حق وقتی ازت بپرسن چته نخواهی حرفی بزنی
آره حقته
حقته دل من
تا تو باشی اینجوری زندگی نکنی تا تو باشی محبت نکنی تا تو باشی مرام برای کسی نزاری
تا تو باشی دلسوزی کسی نشی
چقدر گفتمت سنگ باش سخت باش چقدر گفتمت این آدما وقتی بهت احتیاج دارن کنارت هستند و بعد می رن
چقدر بهت گفتم به عابر رهگذر دل نبد
حالا فکر میکنی کسی هست که براش مهم باشه که تو شکستی ؟
تو خرد شدی
برای کسی مهمه که خسته ی؟
نه برای هیچ کس مهم نیست
برای هیچ کس
مهم
نیست
